|
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند از همان لحظه که از چشم یقین افتادند نشد از سایهی خود هم بگریزند دمی چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود غرق دریای تو بودند ولی ماهیوار در پی دوست همه جای جهان را گشتند سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است تو بیایی همهی ثانیهها، ساعتها قیصر امین پور
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت   توسط سوخته
|
نغمه ای زیبا از شهرام شاهرخی با نام مدارا :
بیا با من مدارا کن که من مجـــنونم و مســـتم اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بســتم بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستـم اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم مجنونــــم و مستم به پای تو نشستم آخر ز بدیهات بیچــــــاره شکســتم مجنونــم و دستم به دامان تو بستــــم هــشیار شدم اخر از دام تو جستـــم برو راه وفـــا آمـــوز که من بار ســفر بستـــــم اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت   توسط سوخته
|
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نگسستم نرمیدم باز گفتم که توصیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم برگی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ماه برعشق تو خندید اشک در چشم تو لرزید یادم آید که دگر ازتو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق دیوانه خبرهم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ... ...
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت   توسط سوخته
|
من نمیدونم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت   توسط سوخته
|
خداوندا تورا شاکرم که نعمتی عظیمم بخشیدی.
تورا شاکرم که لباسی شایان و شایسته عطایم نمودی. تو را مدیونم که به آنچه لایق نبودم رساندی. و سپاس و تهیت تورا که همه چیز هم این و هم آنم دادی. بار الها چگونه ثنایت گویم ، تورا که از وهمم خارجی و چطور تعظیمت کنم که اولیایت به تحیر در این قلم عاجز. بار خدایا ، چه گویمت که هرچه بر زبان آرم و هرچقدر برایت بنگارم قطره ای در برابر اقیانوس نعمت اخیرت نیست. وای که شرمسارم از تشبیه قطره و دریا ، که زبانم همه قاصر و عمرم همه تقصیرست. و تو ای نگار من! تو ای نگار نازنینم که به عنایت پروردگارم مرا تسکینی! خدایا چه بگویم، که نگارم نعمتی ز سمت و سوی توست. خدایا بدرگاهت توفیق زندگی سالم ، تحت لوای حضرت صاحب زمان (عج) مسئلت دارم. خدا چنان کن که سرانجام کارم، رضایت و خوشنودی مولایم که همان رضایت و خوشنودی توی بزرگست باشد. خدایا مشکلات را بر ما آسان، زندگی را سبز و روشن و آینده را سفید و طییب برایمان قرار ده. پروردگارا؛ رزق حلال، طاهر، طیب و واسع ز درگاهت مسئلت دارم. خدایا مرا در زندگی مدیون ائمه اطهار و خانواده نبوی و نسل فاطمی قرار مده. الها، مرا از خانواده ام شرمسار مکن که میسوزاند وجودم را دست بسته و شمشیر در قلاف مولایم امیرالمونین.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت   توسط سوخته
|
بود که یار نرنجد زما به خلق کریم که از سوال ملولیم و در جواب خجل کاش زبانم به شکوایه گشوده شدی، و توانم اجازه دادی تا ز آتش اندرون سخن راندی وز حضرتش مجالی دوباره طلب کردی. کاش نقصان ز عقل و فهم و درک خویش فروکش کردی و صلاح خویش در ره جانان بوضوح نظاره. خالقا تو خود نکوتر زین تن دانی که من در خویشتن بماندمی وز حضرتتان صبح و شام استعانت طلب بکردمی. ای بتمام رغبت هایم غایت، تنهای تها ماندمی ، زار و نالان و ملول ماندمی؛ نگاهی ! راهی ! صدایی ! پس کجایی؟؟!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت   توسط سوخته
|
چه زیباست این ماه و چه زیباتر خاطرات بیاد مانده از آن. اشعار زیر نیازی به توضیح ندارند و خود به بهترین نحو گویای مطلب میباشند.
باز آمد بوی ماه مدرسه مدرسه ها وا شده، همهمه برپا شده آغاز سال نو، با شادی و سرور
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت   توسط سوخته
|
چه سختست آنگاه که دیگران خوبت می پندارند و خود میدانی درین سرای فانی نیز هیچ جایت نیست.
آنگاه که خود را میشناسی و آگاهی ازین غفلت که هردم ز عمر خویش به تباهی و عصیان و سرکشی بسر بردی. اما وای بر من که هر ثانیه از عمر خویش را باید به نعره بگویم : " کم من ثناء جمیل لست اهل له نشرته ". و چه نیک سید الساجدین این فراز را دگر بار سروده اند که : "خداوندا به تو پناه می برم ازینکه بخاطر تو محبوب باشم ، ولی تو از من بدت بیاید ." وای بر من روسیاه که مولایم اینچنین میگوید و من باز در زمره ضالین قدم برمی دارم. سخت است، سخت است، سخت ... که گمراه باشی و خاطی ، ولی نیک برایت بگویند و بپندارند. الهی اعوذ بک من نفس لا تشبع و من قلب لا یخشع.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت   توسط سوخته
|
شعر زیبایی از شهریار:
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت   توسط سوخته
|
آری فقط میتوان از سبوی عشق حسین (ع) اینگونه مستور شد و بود و ماند : اصلاً حسین جنس غمش
فرق می کند شاعر: علی زمانیان
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت   توسط سوخته
|
ما و خداوند هر دو فراموش میکنیم. و چه خوب هم فراموش میکنیم. ما رحمت بی دریغش را ، او غفلت و ناسپاسی ما را. دیر زمانی از برچیده شدن خوان رحمت هستی بخش پروزدگا نمیگذرد، اما چنان ناسپاسیم فرا گرفته که خویشتن ز خود نالان و محزونم. هرچه خود را در پی رضایش میکشانم ، اما خود در چنگال وسوسه های رجیم از در گاه حق می بابم. دلم ز کرده های خویش خون است و اوقاتم ز افکارم ملول. الهی تو خود ناظری و شاهد؛ دلم جز تو نمیخواهد، اما ز دست دیده و دل هر دو فریاد. مرا جز لوای رحمتت طرفه ای نیست. جز ابر غفرانت سایه ای نیست و هزاران هزار دیگر. الهی تو خود آگاهی . . . الهی تو خود میدانی . . . الهی . . . آری و باز دوباره همینست تسلسل که بایدش. حافظ وظیفه تو دعا گفتنست و بس در بند آن مباش که نشنید با شنید
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت   توسط سوخته
|
کسی نیامده جز او سر قرار خودش نشسته غرق تماشای انتظار خودش چه انتظارعجیبیست اینکه شب تاصبح کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش آری مولای ما : خدا کند مرا با خدا کنی آقا ز قید و بند معاصیرها کنی آقا دعای ما به در بسته می خورد ای کاش خودت برای ظهورت دعا کنی آقا بیا که فاطمه در انتظار دستانت نشسته تا حرمش را بنا کنی آقا
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت   توسط سوخته
|
دلم دوباره گرفته و این بار بسیار بیش از دفعات قبل. دلم از کسانی گرفته که شاید روزگاری آنها را چنان دوست داشته باشم که زندگی را بدون آنان نخواهم. دلم از کسانی غرق خون و مالامال شکوه است که شاید روزی آنها را از جان بیشتر دوست داشته باشم. امیدم به حضرت خودش است و دعایم دق الباب عرشش. و با خود گویم که حضرتش را شکر که الخیر فی ما وقع. ولی چقدر دوست دارم که بیت زیر را معنا حال من باشد: لبت گوید نه و پیداست می گوید دلت آری که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری الهی عظم البلا و برح الخفا یا ذالعز و الجلال ، سبحانک انی کنت من الظالمین. خدا تو خود می دانی که از چه ترسانم ، پس به جبروتت سوگند که نگاهبان من باش.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط سوخته
|
وقتی دوباره دلم آشناش میگردد، چه زود اهل شکوه و گلایه می گردد. چو خود را خراب و بی چیز می یابم دلم به نیستان قلم رفته و چون نی از ازجنش شکایت برچید ، در برکه گلایه سیرابش میکند تا صفحه دلم را از شکوایه ای دور و دراز قلم بزند. دلم از حضرت دوست لابه ای دارد، که چون حضرتش از بلندای حکمت بر من نظاره اندازد، باز بهانه های جهالتم سر داده میشود و زبانم به شکوه باز. دیرزمانیست که دوست را لطیفه ای خواهم و هر شب چون دیده بر آستانش میدوزم و با مژگان غبار از کویش بر میگیرم ، زبان قاصر باز کرده و با می فروش میکده هستی سخن دراز میکنم. به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمی دانی مگر دردم دلم از غبار دلتنگی زمانه مکدرست. دلم از بی کسی در این دیار بی کسی رنجور و ناتوتن شده و خود را فقط به حلقه لطف و احسان وکرم تو گره زده. ای کاش میدانستم که از کدامین راه را باید غبار برگیرم و چاره خویش سازگار کنم. کجا روم؟ چه کنم ؟ چاره از کجا جویم؟ که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول آری دلم گرفت و ندانم چه باید چاره ساخت. ما بردگان کوی دوستیم و جیره خوران کرمش. ما سرسپردگان رخساره حضرتیم و لرزان قامتش. ما ثناگویان محبوبیم و طفیلی محبتش. آری وظیفه چون منی دعاگفتنست وبس. مرا در بند شنیدن و نشنیدنش سزا نبود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت   توسط سوخته
|
امروز صبح وقتی وارد اتاق شدم او از راه رسیده بود، خوشحال شدم که برای دگر بار هم اتاقی خود را می دیدم. بعد از احوالپرسی در باغ صحبت را گشودیم و هر کدام شروع به سرودن خاطرات کردیم. دست چپش را گرفتم و گفتم : ای بابا ، نه مثل اینکه هنوز کاری نکردی و حلقه ای در دست نداری. مکثی کرد و گفت : نه من چهار شب پیش عقد کردم و تو اولین کسی هستی که از رفقا با خبر میشوی ، صبر کردم تا اول تورا با خبر سازم و بعد از آن دیگران را. بسیار خوشحال و مشعوف شدم و به او گفتم شاید بهترین خبر تابستان را برایم بازگو کردی. خوشحال بودم از دوجهت ؛ اول به این جهت که دوستم سرو سامان گرفته بود و هم پروژه طولانی مدتم به سرانجامی خوش انجامید. او بزرگترین و سخت ترین پروژه من در طول دوران دانشگاه بثمر رساندم و تمام هم اتاقی هایم را به سر منزل تاهل رسانده بودم. از سال داز سال دوم امیر و حسن را ، سال سوم سجاد و سال چهارم اسماعیل. در طول این دو سال با او بسیار صحبت کرده بودم و از هر دری از گلستان ازدواج باهم حرف زده بودیم. نمی دانم ولی حسی به من میگفت که تا اخر تابستان او هم به جرگه تاهل گزیدگان خواهد پیوست. پس باهم مینویسیم تاریخ را؛ بیست و چهارم شهریور ماه سال 1389 ، سالروز عقد سعید را.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت   توسط سوخته
|
ابتدا با تبریک سالروز بعثت رسول مکرم اسلام حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) شروع میکنم. دیروز یکی از دوستان خوش ذوق و اهل اندیشه پیامکی را برایم اسال کرد که میتوان در مورد آن سالها حرف زد. "در این مدت کوتاهی که تو این دنیا زندگی کردی به چی رسیدی؟ میتونی تو یه جمله بهم بگی؟" پیامکی که مرا به فکر واداشت. دنیا نه تنها محل گذر بلکه محل عروج انسان از عدم به رستاخیز انسانیت است و همچنین محل نزول رقت بار آدمی از عرش به فرش عصیان و گمراهی. انسان هماره با عزت نفسی که خود در درون خود می پروراند میتواند به درجه ای از هستی نایل آید که هستی تحت فرمان و اراده او قرار گیرد و در چنین انسانی با این مقام خود را در مقابل ذات لایتناهی و بینهایت منزه خداوند خود را ذره ای به حساب نیورده و حتی به خود جرات نمیدهد که خود را از موجودی برتر ببیند. و در طرف مقابل ذات انسانی میتواند آنقدر دون و پست مرتبه شود که ارزش آن از "منی یمنی" کمتر شود.انسانی که تسلیم شیطان برون و نفسانیت درون شده هردم بیش از پیش در پرتگاه ذلت و گمراهی گرتاب و در مرداب فساد وتباهی فرو میرود... اما خداوند آنقدر رحمان و رحیم است که انسان در هرکجای این پرتگاه و مرداب باشد ، کافیست تا نادم و پشیمان شود و فقط یکبار و فقط یکبار از هویدای درون ذات خداوندی او را زمزمه کند ،تا اگر توبه او واقعی باشد چنان او را سرشار از لطف و رحمت خود گرداند که گویی تاره متولد شده است. و اما جواب من به پیامک دوستم: " به این رسیدم که انسان هرچقدر که بخواهد میتواند رشد کند و اوج بگیرد وهمچنین اینکه من در مقابل خدا خیلی بدبخت و روسیاهم." و این روسیاهی هر روز بیشتر از دیروز میشود و هر روز بیشتر از قبل خود را از رحمت بیدریغش محروم میسازم و قلب نازنین امام عصرم را میشکنم.نمیدانم که تا الان چه قدر برای گناهان من اشک ریخته، نمیدانم هنوز مرا دوست دارد، نمیدانم از من نا امید شده یا نه؟ نمیدانم آخر این هفته وقتی نامه اعمالم را ببیند ...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت   توسط سوخته
|
دوباره سلام
امروز وقتی یکی از رفقا خبری رو به من داد خشکم زد و شاید قریب به 30 ثانیه سکوت کردم و و فقط به این جمله مادر ح فکر میکردم. وقتی ح بخاطر قده ای که در سینه اش در حال رشد بود به سختی نفس میکشید ، مادرش با حسرت زمزمه میکرد که با دل و جان بیست و یک ساله اش کردم و حالا داره جلوم پرپر میشه . درسته خبر این بود " حکیم " فوت شد. و دیگر هیچ ...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت   توسط سوخته
|
سلام دوباره پشیمانی دوباره غفلت و دوباره دوباره.ما انسانها ذاتا فراموش کار هستیم و همیشه طلبکار.بعضی وقت ها به آرزوهایمان فکر میکنیم و از حال خویش گله مندیم. حال آنکه همین دور و بر بسیارند کسانی که وضعیت کنونی ما برای آنها رویاییست دست نیافتنی. البته نه اینکه خود ما برای این وضعیت زحمتی متحمل شده باشیم بلکه آن را سراسر از لطف و مرحمت و رحمانیت پروردگار خویش داریم. چندی پیش که کوله بارم را عصیان سنگین کرده بود بهراه یکی از دوستان به دیدن خانواده ای رفتیم. خانواده ای که پسری به اسم ح دارند. به دلیل غده سرطانی که در پایش (ح) بود پزشکان چندی پیش پای چپش را از بالای زانو قطع کرده بودند والان در سن بیست و یک سالگی در خانه زمینگیر است. چند ماه یکبار برای مداوا ،شیمی درمانی میشود و دوباره در سینه اش غده ای رشد کرده که باعث شده تا او به سختی نفس بکشد. در هوای شرجی حدود 60 درجه در کنار کولری که نای کار کردن ندارد و فقط از سر شرمساری به ناچار هوای گرم اتاق را میچرخاند روی زمین نشسته و به سختی نفس میکشد. دیدن مادری دلسوز و فداکار در کنار شاخ شمشادش فقط خدا را تداعی میکرد.دیدن مادری که دستش خالیست و هزینه درمان فرزندش را در هر نماز از خدا میخواهد و درختی که ریشه هایش درحال خشکیدن است برایم تلنگری بود. شاید... من ...دوباره ... خدا ... وای بر من. بنده همان به که زتقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت   توسط سوخته
|
نمیدانم از کجا شروع کنم و چطور بگویم. چطور شد که شروع به نوشتن وبلاگی بینام و نشان کردم. شاید زمانی سر فرصت گوشه ای از سفره دل را گستراندم . اما برای شروع مینویسم که از خودم خسته ام و نمیدانم چطور سر بر آستان جانانه حضرت حق گذارم و سر بندگی فرود آرم حال آنکه همیشه بیاد بیت زیر می افتم: " ای کاش که از مقربین حریم تو میشدم من که غلام بی ثمر و ساده ام هنوز " آخه آدم غلام باشه ولی بی ثمر! تولد این وبلاگ که با سالروز ولادت امیرالمومنین(ع) مقارن شده را به فال نیک میگیرم. به هر حال این شعراز فاضل نظری را برای وجود نازنین امام عصر(عج) قرار داده ام. بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
+ نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت   توسط سوخته
|
|